ما از آنچه شما نمی‌دانید به خوبی آگاهیم!

در عرض چند ثانیه یکهو انگار زندگی روی دورِ آرامِ بی‌دغدغگی افتاد. زندگی من پر از این لحظه‌های یکهویی‌ست. آن شب توی ماشین گفته بودم من هنوز به کلایمکس زندگیم نرسیده‌ام. این یکهویی‌ها را اما مرور که می‌کنم می‌بینم حتمن نقطه‌ی اوج نباید روی قله‌ی قاف باشد, دست انداز هم پستی و بلندی دارد.

حالا دیگر شک ندارم می‌بیند مرا و احوالم را و وقتی با زبان خوش قانع نمی‌شوم و از بس صدای فریادم بلند است توی گوش‌هام صداش را نمی‌شنوم توی دلم, یک جوری با پس و پیش کردن دکمه‌ها و کارکترها و آوردن و بردن آدم‌ها حرفش را می‌زند بهم. 

فقط تقاضا دارم یک کاری کند بمانم توی این حال.

/ 2 نظر / 31 بازدید
دستهای آبی

ما که نفهمیدیم چی گفتی ولی فکر کنم حرف خوبی بود

زهرا

یا نرسیدم یا گذشتم ازش..